تبلیغات اینترنتیclose
حکایت کف بین پیر ( مریم حیدر زاده)
پیچک (مریم حیدر زاده)
شعر و ادب پارسی
حکایت کف بین پیر ( مریم حیدر زاده) ( دیگه می ذارمت کنار جلدسوم, )
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:22 تعداد بازديد : 433 |

حکایت کف بین پیر

 

 یه روزی یه کف بین پیر نشست و فالمو گرفت
ت و هر چی گفته بود ، فک و خیالمو گرفت
بود و یه کم سیاه ، مهربونو ، خمیده پشت
 چه بوی اسپندی می داد ، چشاش نجیب بود و درشت
بهم نگاهی کرد و گفت ، فالتو می خوای بگیرم ؟
 گفتم بگیر ، بعدم بگو ، بگو چه وقتی می میرم ؟
گقت دخترم کف می بینم ، قهوه و فنجون ندارم
 نه بلدم ، نه دوس دارم اداشونو در بیارم
 گفتم بگو ، اینم دسام ، از روی چپ می گی یا راس
 خندید و گفت فرق نداره ، هر دستی که میل شماس
تو زندگیت سختی دیدی ، فالت چرا پر از غمه ؟
م توی اسمت می بینم ، درس می گم نه ، مریمه ؟
 یکی رو دوس داشتی که رفت ، مردا همه عین همن
خوبم توشون پیدا می شه ، اما خوبا خیلی کمن
 بچه بودی چند تا خطر گذشته از بیخ سرت
 خیال داری سفر بری ، خیره الهی سفرت
یکی دیگه تازگیا تو زندگیت پیدا شده
 زیاد بهش تکیه نکن ، دوست داره ولی بده
 دشمن چه قدر زیاد داری ، راستی مگه چه کاره ای ؟
 فک نکنم دارا باشی ، نمی بینم ستاره ای
 دو سه تا لکه می بینم ، دلت شکسته از کسی
 یکی ته قلبته که ،
می خوای بهش زود برسی
 خدا رو از یاد نبری ، آیندتم پاکه و نیم
 دو سه تا سد تو راهته ، دو تا بزرگ ، یکی کوچیک
یکی تو قوم وخویشتون یه کم مریضه ، مگه نه ؟
همون که اسیرشی ؟ واست عزیزه مگه نه ؟
 نگامو چیدم از نگاش ، با کلی غصه خندیدم
اصلن چی گفت و از کی گفت ، فالم چی
بود ، نفهمیدم
 آدمای فالای من ، مثل خودش غریب بودن
یعنی که خطای دسم ، انقد کج و عجیب بودن ؟
 خیلی خجالت کشیدم ، غم از نگاش چکه می کرد
 گفتم چرا فال می گیری تو این هوای خیلی سرد
 چیه ، فالت درس نبود می خوای که مزدمو ندی
 نه هر چی گفتی راس بودش ، تو راه حلم بلدی ؟
بغض گلوشو آخر سر تو شهر چشماش ترکید
 گفت دخترم باور نکن ، هیچکسی فردارو ندید
 من یه غریبم و اسیر ، تو شهرتون در بهدرم
 دروغ می گم تا شبمو یه جور به فردا ببرم
منم یه بندم مث تو ، تقدیرامون دست خداس
 من کی باشم که بتونم ، بگم تو طالعت کجاس
گذشتم و نذاشتم اون بیشتر از این بهم بگه
اون ولی گفتش واسه فال نرو پیش کس دیگه
دیدم اونو که دوباره به یه کسی دیگه رسید
 بازم همون کف بینیا ، دوباره بغضش ترکید
 دنیای بی وفای ما از این کسا زیاد داره
 از زمین و از آسمون ، غریب و کولی می باره
از همه چی که
بگذریم ، تمامشم دروغ نبود
شاید به خاطر همین ، سرش زیاد شلوغ نبود
سر اونا که راس می گن ، همیشه خیلی خلوته
 چه توی فال ، چه زندگی ، دنیا پر از خیانته
کف بین پیر هر چی که گفت دلم یه گوشه ای نوشت
تا ببینه حق با اونه یا بازیای سرنوشت
همه شبیه همشدیم ، فالامونم عین همه
 اما فقط اون از کجا دونست که اسمم مریمه ؟
 این که تموم شد و گذشت اما عجب کف بیمی بود
 ته دلش زلالتر از پیش گوییای چینی بود
دسام براش فرقی نداشت ، اون با دلش فالمو گفت
از بعضی حرفا بگذریم ، دروغ چرا ، راستشو گفت
دل و ببین که همه جا یه جور به دردت می خوره
 یکی باهاش فال می گیره ، یکی پولاشو می شمره
 خلاصه که دلای پاک ، قسمت هر کس نمی شه
 دلای روشن و زلال مال غریباس همیشه
اینم یه قصه ی عجیب ، فالی که چیزی نمی خواست
 کف بینی با یه قلب صاف ، نه دست چپ نه دست راست
 

 

مریم حیدر زاده



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت